وقتی توی تهران راه میری، ماشینهایی رو میبینی که هر کدوم به اندازه یک آپارتمان تو مرکز شهر قیمت دارن و تعدادشون هم کم نیست! تو همون مسیری که داری راه میری، پسر فال فروشی و میبینی که از سرما داره میلرزه و به شیشه این ماشینها میکوبه تا فال بهشون بفروشه و البته بیشتر وقتها فقط با بیتوجهی روبه رو میشه.
وقتی هوا تاریک میشه و همه دارن به خونههاشون میرن، دخترهای فراری و هرزه رو میبینی که مثل سایه توی پارکها و خیابانها دارن حرکت میکنن و چیزی جز خودشون رو برای عرضه و تجارت ندارن.
نام تهران احتمالا از حروف اول کلماتی چون تبعیض، هوس، ریا، ارعاب و نهان ساخته شده. هر چی میگذره و بیشتر به تهران و کلا فضای اجتماعی ایران نگاه میکنم، بیشتر از این کشور بدم میاد.
خیلی وقت پیش رمان یلدا نوشتهٔ مودب پور و خوندم، البته توصیه میکنم اگر اعصاب قوی دارید بخونید. شاید مطلبی که این کتاب میخواست القا کنه، این بود که به دخترهای روسپی باید احترام گذشت.
به هر حال دیروز در تهران، سهیلا، بیپناهترین دختر ایرانی در زندان اوین اعدام شد. دعوت میکنم این خبر که در روزنامه اعتماد چاپ شده و به قلم خانم فرزانه روستایی هست و بخونید.
در کل نمیدونم کی وقتش میرسه که بتونیم امکانات و زندگیمون و به اشتراک بذاریم، ولی به هر حال امیدوارم این وضعیت حداقل تا وقتی زنده هستیم تموم بشه.
